بانوی آب

بانوی آب

بانوی آب در پیام رسان ایتا: @banooyeab

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

درحالی که این پا و آن پا می کرد گفت:"فرزانه یه چیزی بگم نه نمیگی؟" با تعجب پرسیدم:"چی شده حمید؟ اتفاقی افتاده؟" گفت:"میشه یه توک پا با هم بریم هیات؟ باور کن کسایی که اونجا میان خیلی صمیمی و مهربونن [...] تو یه بار بیا اگه خوشت نیومد دیگه چیزی نمیگم."

[...] اینبار که حرف هیات رو پیش کشید نخواستم بیشتر از این رویش را زمین بندازم [...]

اول مراسم احساس غریبگی می کردم و یک گوشه نشسته بودم، ولی رفتار کسانی که داخل هیات بودند باعث شد خودم را از آنها ببینم، [...] فضای خیلی خوبی بود جمع دوستانه و صمیمی داشتند.

فردای آن روز دانشگاه کلاس داشتم، بعد از کلاس حمید طبق معمول با موتور دنبالم آمده بود ولی اینبار یک دسته گل قشنگ هم در دست داشت، گل ها از دور در آفتاب رو به غروب پاییزی برق میزدند، بعد از یک خوش و بش حسابی، گل را به من داد، تشکر کردم و در حالیکه گل ها را بو میکردم پرسیدم:"ممنون حمید جان خیلی خوشحال شدم، مناسبت این دسته گل به این قشنگی چیه؟"

گفت:"این گل ها که قابلتو نداره اما ازونجا که این هفته قبول کردی بیای هیات، برای تشکر این دسته گل رو برات گرفتم"

[...] همین رفتار باعث شد آن شب برای همیشه در ذهنم ماندگار شود و از آن به بعد هم مانند حمید پای ثابت هیات خیمه العباس شوم، حمید خیلی های دیگر را با همین رفتار و منش هیاتی کرده بود.


یادت باشد


بخشی از خاطرات همسر شهید حمید سیاهکلی مرادی

کتاب: یادت باشد
  • سارا طالبی

این چندمین بار بود که کاغذ کادوی هدیه حمید را عوض می کردم. خیلی وسواس به خرج دادم، دوست داشتم اولین هدیه ای که به حمید میدهم برای همیشه در ذهنش ماندگار باشد، زنگ خانه را که زد سریع چسب و قیچی را داخل کمد ریختم. پایین پله ها منتظرم بود هرکاری کردم بالا نیامد.

کادو را زیر چادرم پنهان کردم و رفتم پایین [...] گفتم» "حمید چشماتو ببند" خندید و گفت:"چیه میخوای با شلنگ آب خیسم کنی؟" گفتم:"کاری نداشته باش چشماتو ببند هروقت گفتم باز کن." [...]

چند ثانیه ای معطلش کردم کادو را از زیر چادرم بیرون آوردم و جلوی چشم هایش گرفتم، گفتم:حالا میتونی چشماتو باز کنی" چشمش که به هدیه افتاد خیلی خوشحال شد، اصلا انتظارش را نداشت، همانجا داخل حیاط کادو را باز کرد برایش یک مقدار خاک مقتل یک شهید گمنام گذاشته بودم که کنارش تکه ای از کفن شهید بود، این تربت و تکه کفن را سفر جنوب به ما داده بودند، خیلی برایم عزیز بود، آرامش خاصی کنارش داشتم.

حمید کلی تشکر کرد و گفت:" هیچ وقت اولین هدیه ای که به من دادی رو فراموش نمی کنم" بعد هم تربت را داخل جیب پیراهنش گذاشت و گفت:"دوست دارم این تربت مثل نشونه همیشه همراهم باشه، قول میدم هیچ وقت از خودم جدا نکنم."


بخشی از خاطرات همسر شهید حمید سیاهکلی مرادی

کتاب: یادت باشد

  • سارا طالبی